کتاب «پدران سرباز، پسران سرباز»

ارسال شده در: معرفی کتاب | 0
کتاب «پدران سرباز، پسران سرباز»
۵ (۱۰۰%) ۱ امتیازات

کردستان، جهنم سبز ، در دفاع مقدس…

غرب کشور در سال‏ های ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی ایران، و در دوران هشت سال دفاع مقدس، از مهم ‏ترین مناطق مورد تهاجم نیروهای بعثی کشور عراق و همچنین منافقین بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، منافقین کوردل جنایت ‏های وحشیانه ‏ای را در غرب کشور، و مخصوصاً کردستان مرتکب شدند. با شروع جنگ تحمیلی، نیروهای بعثی عراق نیز بارها این مناطق را مورد تهاجم قرار دادند.
کتاب «پدران سرباز، پسران سرباز» یک رمان مستند از خاطرات محمدعلی اسفندیاری می ‏باشد که به قلم علیرضا اسفندیاری به رشته‏ تحریر در آمده است. علیرضا اسفندیاری به این نکته‏ مهم اشاره کرد، که این کتاب در واقع تلفیقی از یک رمان و نمایشنامه بوده، که با تکیه بر فضاهای واقعی و بیان ساده، سعی بر جذب مخاطب دارد. روایت‏ های این کتاب با مرور خاطرات پدری آغاز می‏شود که با دیدن پسر خود در لباس سربازی، به یاد روزهای جوانی خود در جبهه می‏افتد. این کتاب به مرور خاطرات رزمندگان، حول محور کردستان، از زمان پیروزی انقلاب اسلامی و سال‏ های ابتدایی جنگ تحمیلی می ‏پردازد. کتاب پدران سرباز، پسران سرباز توسط انتشارات سازمان حفظ آثار و نشر ارزش ‏های دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران منتشر شده است.

سخن نویسنده

همیشه وقتی صحبت از جنگ به میون می‏ یاد، ناخودآگاه دو تصویر توی ذهنم تداعی می‏شه. یه تصویر از کسانی که توی جنگ پیروز می‏شن و چیزهای زیادی بدست می‏ یارن؛ و تصویر دیگه، آدم‏هایی که تمام داشته‏ های خودشون رو توی این جنگ از دست می‏دن!
این سکه دو رو داره… یک رو پیروز و فاتح، و دیگری شکست خورده و بازنده! و این خاصیتِ جنگیدنه.
از همون اولین جنگ که بین پسران حضرت آدم ‏و حوا رخ داد، هیچ کس به درستی نمی‏دونه که قابیل برنده‏ ی این جنگ بود، و هابیل بازنده و شکست خورده؛ و یا برعکس!
هشت سال دفاع مقدس برای ما ایرانی‏ ها، شبیه به این جنگ نابرابر بود! از طرفی در این دوران، مردم ایران چیزهایی رو بدست آوردن که هرگز نداشتن. آزادی، قدرت ایمان، خودباوری و خیلی چیزهای دیگه‏ ای که حتی یکی از این‏ها برای فاتح بودن توی جنگ کافی بود، و از طرفی مردانی رو از دست دادن، که بی‏ شک در هیچ دورانی از تاریخ تکرار نخواهند شد؛ و شاید این بزرگ‌ترین شکست بود!
هر چند، از این پدران سرباز، پسرانی متولد شد و برجای ماند، که آنها هم درست مثل پدران‏شان، در هر لباسی و با هر عقیده‏ و گرایشی می دانند، که سرباز به دنیا می‏ آیند.
سربازانی که به شوق اسلحه و کشتار، سرباز نیستند! آنها سرباز به دنیا می‏ آیند، که ایران همچنان ایرانِ سربلند بماند.
آری…
از پدران سرباز،
پسران سرباز متولد می‏شوند!

تنها خدا خواسته است، که ما توانسته‏ ایم!
علی‏رضا اسفندیاری
محرم ۱۳۹۰

فصل آخر…

از تمام روزهای کودکی‏ ام، تنها چیزی که به وضوح در خاطرم مانده، همان لحظه‏ هایی است که مشتاقانه پای صحبت‏ های پدرم می‏ نشستم، و او داستان‏ هایی برایم می‏گفت که رنگ و لعاب دنیای پرزرق و برق کودکی‏ هایم، نمی‏ گذاشت درک روشنی از آنها داشته باشم.
او داستان‏هایی برایم می‏گفت که در آن نه رستم بود و نه سهراب و نه… اما برایم جذابیتی داشت به رنگ و بوی روزهای پرحرارت کودکی‏ ام. آدم‏های داستان‏های پدرم واقعی بودند! و حتی من یکی از آنها را به خوبی می‏شناختم…
اینگونه شد که من دایی عزیزم (شهید ولی‏الله خداوردیان) را که هرگز ندیدم، شناختم! آنقدر که انگار، تمام این سال‏ها در کنار او بزرگ شدم و قد کشیدم. آن روزها داستان‏های پدر، برایم جذاب بود و شنیدنی. چون کلام شیرین پدر، دنیای کودکی‏ هایم را شیرین‏ تر می‏ کرد و رنگ تازه‏ای به آن می‏ بخشید.
شاید که داستان‏ هایش از نبودن‏ ها می‏گفت و از گذشتن‏ ها… اما خوب؛ مگر نمی‏شود در کنار خاکستری‏ ها زندگی کرد؟! مگر نه اینکه تمام رنگ‏ها را خدا آفریده؟ مگر آنهایی که روزی برای ماندن ما، رفتن را انتخاب کردند، رنگ سپید، سیاه و یا هر رنگ دیگری را دوست نداشتند؟
اینگونه شد که من در کنار داستان‏ های پدرم، قد کشیدم… آنقدر که امروز پدرم به خوبی می‏تواند حس کند، که حالا کسی در کنارش ایستاده… هرچند که شاید بیشتر سپیدی موهایش و خیلی چیزهایی که برای بزرگ شدن من، بر تن و صورت مردانه‏ اش نشسته، فقط و فقط برای دیدن چنین روزی بود… تا کسی همچون من در کنارش بایستد! کسی که جوانی و قدرت امروزش، و تمام فرداهایی که با آغوش باز در انتظارش ایستاده، حاصل همین گرد و غبار زمانی‏ست که بر چهره‏ِ ی پدر نشسته…
حالا که کنار پدر ایستاده‏ ام؛ حالا که او می‏خواهد کنار من بایستد… حالا می‏فهمم این داستان‏ها، هر کدام زندگی مردانی بود، که آنقدر واقعی زندگی کردند، آنقدر باشکوه رفتند، که به دل تاریخ رسوخ کردند…
مردانی که داستان نیستند! اما می‏ شود از هر کدامشان برای کودکان امروز و فردا داستانی خواند. روزی که این کودکان بزرگ شدند، خودشان می‏ فهمند، این داستان‏ هایی که تمام زندگی آنها را پر کرده، یک داستان واقعی بوده…
برای همین وقتی در جایگاه یک سرباز، در ارتشی قدم گذاشتم که روزی پدرم ـ در اوج جوانی ـ در آن زندگی‏ ها کرد و حادثه‏ ها دید، و روزهای پرآوازه‏ ای را به همراه دیگر همرزمانش برای ایران رقم زد و حماسه‏ ها آفریدند، تصمیم گرفتم با افتخار از آنچه که شنیدم و دیدم روایتی کنم.
تمام تلاشم را به کار بردم، تا آنچه بر کاغذ ثبت می‏کنم، بتواند ذره ‏ای از شجاعت و فداکاری او، و افرادی مثل این سرباز قدیمی را به تصویر بکشد. تنها خدا می‏داند که تک‏ تک کلماتم را با عشق نوشتم!
عشق یک پسر به پدرش…
عشق به تمام سربازان وطنم…
عشق به پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران، که نام خدا در قلب آن پرچم نهفته است…
و این روایتی بود، از کودکی که جنگ را ندیده، اما با چشم‏ ها و زبان پدر به استقبال‏ش رفته. پدری که می‏ گوید تا همیشه سرباز است و همیشه آماده دفاع از وطنش…
روایتی از پسری سرباز،
که از پدری سرباز متولد شد…
سربازانی که به شوق اسحله و کشتار، سرباز نیستند! آنها سرباز به دنیا می‏ آیند، که ایران همچنان ایرانِ سربلند بماند.
آری …
از پدران سرباز،
پسران سرباز متولد می‏شوند!

تنها خدا خواسته است، که ما توانسته‏ ایم!
علی‏رضا اسفندیاری
زمستان ۱۳۹۰

کتاب پدران سرباز، پسران سرباز

نویسنده: علیرضا اسفندیاری
طرح جلد: حسین حجتی فرید
صفحه آرایی: حسن گل
سال چاپ: ۱۳۹۱
انتشارات: ساحادم
(سازمان حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس ارتش)
تعداد صفحات: ۲۴۰ صفحه
قمیت: ۴۵۰۰ تومان
شابک: ۸ – ۵۴ – ۶۰۳۰ – ۶۰۰ – ۹۷۸

چنانچه تمایل به تهیه ی این کتاب دارید می توانید از فروشگاه وبسایت خرید نمایید.

دیدگاهی بنویسید